رهگذر
از مقدم ریحانه این خانه گلستان شد از بدو ورود او دلها همه شادان شد از هستی جود او اغراق نمیگویم هم برکت و هم نعمت در خانه فراوان شد با خانه نو بنیاد مولود عزیز ما تاریخ ولادت را شکرانه یزدان شد هفتادویک شمسی آمد به جهان ریحان روز سی و یک از تیر چون یک مه تابان شد
نامت چه بود؟
اینك محل سكونت؟
آن چیست بر گرده نهادی؟
قدت؟
اعضاء خانواده؟
روز تولدت؟
رنگت؟
چشمت؟
وزنت ؟
جنست ؟
شغلت ؟
شاكی تو ؟
نام وكیل ؟
جرمت؟
تنها همین ؟ !!!!
حكمت؟
همدست در گناه؟
ترسیده ای؟
ز چه؟
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
كه؟
داری گلایه ای؟
ولی چه ؟
دلتنگ گشته ای ؟
برای كه؟
آورده ای سند؟
چه ؟
داری تو ضامنی؟
چه كسی ؟
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا منحنی قـــلب من، تابع ابروی توست پرفسور هشترودی بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش تو راترانه ای بس باشد در کشتن ما چه می زنی تیر جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد هر روز دلم در غم تو زارتر است و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است کم که نه هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم دارم زدند دشنه نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست خسته ام از غصه های شومتان خسته از همدردیه مسمومتان هیچکس چشمی برایم تر نکرد هیچکس یکبار با ما سر نکرد هیچکس اشکی برلی ما نریخت هرکه با ما بود از ما میگریخت چند روزیست که حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفال میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه میپنداشتیم گیج کننده است ولی واقعا عجیبه!!!!!!!!!!! امسال۴تاریخ غیر معمول را تجربه میکنیم ۱۱/۱۱/۱۱ ۱۱/۱/۱۱ ۱/۱/۱۱ ۱/۱۱/۱۱ ۲رقم آخر سال تولد میلادی خود را با سنی که امسال خواهید داشت جمع کنید ومیبینید که نتیجه برای همه۱۱۱است ماه اکتبر ۵دوشنبه/۵یکشنبه و ۵ شنبه خواهد داشت و این اتفاق هر۸۲۳ سال رخ میدهد ((دکتر علی شریعتی)) دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند. ((دکتر علی شریعتی)) با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش ((دکتر علی شریعتی)) باز می آید بهار و می دمد سبزه ها ، گل ها ز قلب سرد خاک باز می آید بهار و می برد رنگ غم از چهره های خوب و پاک باز خورشید قشنگ و مهربان دستهای گرم خود وا میکند می نشیند گوشه ای و باز هم کوچ سرما را تماشا می کند برفها را در بغل جا می دهد تا ز شرمی آتیشن آبش کند چشمه را سیراب از چشمان برف بید را با باد بی تابش کند با دوچشمانی خمار آنسوی تر می نشیند در تماشای بهار عطرباد و رقص ناز نسترن مستی آن آهوان بی قرار با نگاهش ناز نرگس می خرد تا ز جامی باز سر مستش کند خنده ی سرخ شقایق را ببین باز می آید زغم هستش کند باز می خندد به چشم روزگار باز می بوسد گل روی زمین باز هم با دست گرمش می کشد عاشقی در لحظه های واپسین می رسد از ره بهار و باز عشق بر رخ عالم تبسم می کند عالمی دیدم که از لبخند عشق باز دست و پای خود گم می کند می رسد از پیچ و خم های زمان میکند با قلب عالم گفتگو می شود با با باد و باران همسفر مهربانی را کند او جستجو می رسد اینک بهار از راه دور از دیار کوروش و جمشید وکی از ازلها از همیشه تا ابد می رسد همراه چنگ وعود ونی می رسد هنگام تحویل زمین می رسد نوروز جاویدان ما می رسد اینک بهار و عید نو یادگار کهنه ی ایران ما کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که : خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد <<دکتر علی شریعتی>> کي يادش مياد قتي سر کلاس حوصله درس رو نداشتيم، الکي مداد رو بهانه ميکرديم بلند ميشديم ميرفتيم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشيم. کي يادش مياد دوست داشتيم مبصر صف بشيم تا پاي بچه ها رو سر صف جفت کنيم..... کي يادش مياد پاکن هاي جوهري که يه طرفش قرمز بود يه طرفش آبي، بعد با طرف آبيش مي خواستيم که خودکارو پاک کنيم، هميشه آخرش يا کاغذ رو پاره مي کرد يا سياه و کثيف مي شد. کي يادش مياد بچه که بوديم وقتي ميبردنمون پارک، ميرفتيم مثل مظلوما مي چسبيديم به ميله ي کنار تاب، همچين ملتمسانه به اونيکه سوار تاب بود نگاه ميکرديم، که دلش بسوزه پياده شه ما سوار شيم، بعدش که نوبت خودمون ميشد، ديگه عمرا پياده مي شديم. کي يادش مياد وقتي مشق مينوشتيم پاک کن رو تو دستمون نگه ميداشتيم، بعد عرق ميکرد، بعد که ميخواستيم پاک کنيم چرب و سياه ميشد و جاش ميموند، ديگه هر کار ميکرديم نميرفت، آخر سر مجبور ميشديم سر پاک کن آب دهن بماليم، بعد تا ميخواستيم خوشحال بشيم که تميز شد، ميديديم دفترمون رو سوراخ کرده کي يادش مياد آرزومون اين بود که وقتي از دوستمون مي پرسيم درستون کجاست، اونا يه درس از ما عقب تر باشن کي يادش مياد براي درس علوم لوبيا لاي دستمال سبز ميکرديم و ميبرديم سر کلاس پز ميداديم کي يادش مياد تو راه مدرسه اگه يه قوطي پيدا ميکرديم تا خود مدرسه شوتش ميکرديم کي يادش مياد با آب قند اشباع شده و يک نخ، نبات درست ميکرديم ميبرديم مدرسه کي يادش مياد با آب و مايع ظرفشويي کف درست ميکرديم، تو لوله خالي خودکار بيک فوت ميکرديم تا حباب درست بشه؟ کي يادش مياد خانواده آقاي هاشمي رو که ميخواستن از نيشابور برن کازرون، تو کتاب تعليمات اجتماعي کي يادش مياد صفحه هاي خوشنويسي تو کتاب فارسي سال سوم رو کي يادش مياد تو دبستان سر کلاس وقتي گچ تموم ميشد، خدا خدا ميکرديم معلم به ما بگه بريم از دفتر گچ بياريم .هميشه هم گچ هاي رنگي زير دست معلم زود ميشکست، بعدم صداي ناهنجار کشيده شدن ناخن روي تخته سياه برگرفته از سایتhttp://www.ashkyaran.blogfa.com/ اعتقاد: اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، اعتماد: اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ….. چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، امید: هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی در دل امید به خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن دکتر علی شریعتی این مطلب هم واسه همه ی دوستای گلم(مخصوصا آبجی جونم) که درخواست مطالب شادی آور کرده بودن.دوستتون دارم اعلامیه ترحیم یکی از دوستاتون رو که چند روزه رفته مسافرت به در و دیوار دانشگاه بچسبونید. کاروان می آید از شهر دمشق بر سر خاک شه سلطان عشق کاروان با خود رباب آورده است بهر اصغر شیر و آب آورده است کاروان آمد ولی اکبر نداشت ام لیلی شبه پیغمبر نداشت کاروان آمد ولی شاهی نبود بر بنی هاشم دگر ماهی نبود اربعین حسینی تسلیت باد الا ای برف! چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟ بر این دنیا که هر جایش رد پا از خبیثی است مبار ای برف! تو روح آسمان همراه خود داری تو پیوندی میان عشق و پروازی تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهیها تو که فصل سپیدی را سرآغازی مبار ای برف! دختر به پسر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.پسر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال پسر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از دختر خبري نبود..پسر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد… چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) پسر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به پسر داده بود.. امسال چه زیباست شب یلدای من طولانی ترین شبی که به تو فکر مکینم و از یادآوری نگاه پر مهرت شب سیاهم لبریز از نور عشق میشود معبودم یلدا مبارک دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند ((دکتر علی شریعتی)) آرزویم ولی نیم زندگیم بهم ریخت.فقط میدونم تو همون غریب آشنایی.تو آرزوی منی.آرزویی که یاسهارو به تموم دنیا ترجیح میداد.اونی که یه ماچ از پشت پنجره از تموم بوسه های دنیا واسش شیرینتربود.کسیکه نامه هاش تمام حرفاش بود.کسی که دیوار کوچه از خط آشناش که نه ولی از حس آشناش پره. شده.دل آسمون سنگ شده دیگه نمیباره. آرزویم روحت شاد
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
زمین خاك
امانت است
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز جمعه، به گمانم روز عشق
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
در كار كشت امیدم
خدا
آن هم خدا
یك سیب از درخت وسوسه
همین
تبعید در زمین
حوای آشنا
كمی
كه شوم اسیر خاك
بلی
گاهی فقط خدا
دیگر گلایه نه؟، ولی...
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
زیاد
تنها خدا
بلی
دو قطره اشك
بلی
تنها كسم خدا
باده نا کامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سر آمد رنج غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت
فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت
در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنون از دل من بشنو تو سرودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
پس کجایی بی وفا؟
خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشـــــتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک ســـــــــــری واگرا
ناحیه همـــــگراش دایره روی توســــت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميكند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس كوچك استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟
که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است!
دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان!
قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!
کي يادش مياد از جلو نظااااااااااااااااام ...
کي يادش مياد اون قديما هر روزي که ورزش داشتيم با لباس ورزشي مي رفتيم مدرسه... احساس پادشاهي مي کرديم که ما امروز ورزش داريم، دلتون بسوزه
کي يادش مياد سر صف پاهامونو 180 درجه باز مي کرديم تا واسه رفيق فابريکمون جا بگيريم
کي يادش مياد آن مان نماران، تو تو اسکاچي، آني ماني کَ. لا. چي
کي يادش مياد گوشه پايين ورقه هاي دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
کي يادش مياد صفحه چپ دفتر مشق رو بيشتر دوست داشتيم، به خاطر اينکه برگه هاي سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولي سمت چپي ها نو بود
کي يادش مياد يه زماني به دوستمون که ميرسيديم دستمون رو دراز ميکرديم که مثلا ميخوايم دست بديم، بعد اون واقعا دستش رو دراز ميکرد که دست بده، بعد ما يهو بصورت ضربتي دستمون رو پس ميکشيديم و ميگفتيم: يه بچه ي اين قدي نديدي؟؟ (قد بچه رو با دست نشون ميداديم) و بعد کرکر ميخنديديم که کنفش کرديم
کي يادش مياد تو دبستان وقتي مشقامونو ننوشته بوديم معلم که ميومد بالا سرمون الکي تو کيفمونو مي گشتيم ميگفتيم خانوم دفترمونو جا گذاشتيم!
کي يادش مياد خط فاصله هايي که بين کلمه هامون ميذاشتيم يا با مداد قرمز بود يا وقتي خيلي ميخواستيم خاص باشه ستاره مي کشيديم
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

این یعنی اعتقاد.
این یعنی اعتماد.
این یعنی امید.
![]()
![]()
به جای موز تو مهمونی به همه آدامس موزی تعارف کنید و بگید بفرمایید موز .
موقع بستن یک قرارداد بسیار مهم مدارکتون رو از کیفی که با پوست های ساندیس درست کردین در بیارین .
قبل از ورود مهمون ها یک دور همه قاشق ها رو دهنی کنید.![]()
سر میز غذا مدام جوکهای دبلیو سی تعریف کنید.
از مامورین زن طرح ارتقای امنیت اجتماعی شماره بگیرید.
صفحه ازدواج و طلاق شناسنامتون رو با خودکار آبی پیشاپیش پر کنید .
برای معافیت از سربازی همه دندوناتون رو بکشید .![]()
به برادر یا خواهرتون (هر کدوم که بیشتر فاز میده) زنگ بزنید و با صدای بریده بریده و نگران بگید بابا...بابا...بابا...آب داد درسشو یادته .
تو سشوار برادرتون آرد بریزید .![]()
سر سفره عقد چی توز حلقه ای دست نامزدتون کنین .
خال های بدنتون رو با خودکار به هم وصل کنید .
روی لباس عروسیتون چادر مشکی بپوشید .![]()
سر جلسه کنکور پاشید و به همه کیکتون رو تعارف کنید .
خلعت آخرت رو بعد از خرید پرو کنید.
دم در هتل 5 ستاره کفشاتونو بزنید زیر بغلتون بعد برید تو .![]()
روز معلم به معلم مردتون دامن کادو بدین.
جلوی مادرتون معیارهای انتخاب همسر پدرتون رو زیر سئوال ببرین.
دست پسر 2 ساله ی همسایتون سیگار روشن بدین و بهش بگین برو این فشفشه رو به پدرت نشون بده .![]()
از ماشین کنترل نامحسوس سبقت از سمت راست بگیرین.
در یک شب شعر شرکت کنین و شعر تبلیغ مای بی بی رو بخونین.
به همسرتون که باقالی بار گذاشته بگین باز جورابای کی افتاده تو قابلمه.
با یک کاکتوس با تیغه های بلند برید تو اتوبوس شلوغ.
سر کلاس موبایلتون رو از زیگیل پشت گردن دوستتون آویزون کنید.![]()

پسر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
آرام اسم دختر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم…
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه
را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن
روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :
بخدا دوستت دارم اما...

![]()

![]()

بدون با رفتن تو خیلی از آرزوهایم ناامید شدن.تموم زندگیم که نه
آرزو جان دل یاسها واست تنگ شده.مهتاب اینجا به خاطر تو بیرنگ
تو دیگه برنمیگردی این و من خوب میدونم
باز به یاد تو همیشه شبا آواز میخونم
حالا دستام بی تو سرده بس که بی تو گریه کردم
گونه هام خیس از اشکام بس که بی تو تک و تنهام![]()
| Design By : nightSelect.com |

